
رودخانه دز و پل دزفول
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
جمعیت امام علی(ع)
رسانه نگاري و مدیریت رسانه
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عنوانش بماند برای بعد
اندیشه
صدای ارتباط
اخبار جمعیت دانشجویی امام علی
فرحزاد
خبرگزاری واسونگ
دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
خونه قدیمی
دزفول شناسی
گروه دزفول
آرشیو پیوندهای روزانه
می گفت : چه فرقی می کنه مگه دفعه های پیش شرکت نکردیم آخرش اون چیزی می شه که خودشون می خوان . ماها فقط نقش سیرداغ پیاز داغ رو بازی می کنیم ... من که شرکت نمی کنم
گفت : چرا فرقی نمی کند اگر بدونید چه می خواین تاثیر گذار می شدید وقتی نمی دونید چی می خواین خوب معلومه دیگران براتون تصمیم میگیرند!
می گفت : ای بابا مگه دوره های قبل نشون ندادیم کی و چی رو می خوایم ولی کو گوش شنوا ....
گفت : به نظر من اونقدر باید پیش بریم و تلاش کنیم و حرفمون رو بزنیم تا اثرش رو بگذاره .... ما ایرادمون اینه که می خوایم زود نتیجه بگیریم ....
می گفت : زود 30 سال دروه کمیه ؟ یه عمره یه فصله سه دهه است....
گفت : وقتی کشوری می خواد حرکت کنه ممکنه مرحله گذارش طولانی تر بشه و این بستگی به عمق فکر و فرهنگ و خواست اون ملت داره ؛ خوب ما هم در مرحله گذار هستیم !
می گفت : فکر نمی کنی ایرانی ها خیلی بیشتر از این ارزش داشتند ؟ اگه بخوای حساب توسعه و تلاش برای رسیدن به توسعه رو بکنی باید به خیلی سال پیش برگردیم شاید نزدیک به 100 ساله که ما می خوایم توسعه پیدا کنیم اما کجاست اصلا فرقی که نکرده ایم هیچ تازه به عقب هم برگشته ایم...
گفت : ما ملت پیچیده ای هستیم خوب معلومه زمان بیشتر و بهای سنگین تری برای تغییر باید بپردازیم ... شاید نسل ها بیایند و بروند و تنها تغییری کوچک نتیجه تلاش هایمان باشد.
می گفت : انتخابات یعنی چه ؟ من دیگر نمی خواهم بازیچه باشم دیگر نمی خواهم به اسم و حضور من دیگران نون بخورند و نیم نگاهی هم به من و امثال من نیاندازند....
گفت : می دونم چی می گی اما !....
می گفت : ول کن بابا هر چه باد آباد ما که دیگه برامون مهم نیست آب که از سر گذشت ....
گفت : اجداد ما هم همیشه توی مقاطع مختلف همین اشتباه رو کردند و گفتند به درک بذار اونایی که ما رو اذیت می کنند برن و بمیرند بذار مهاجمان بیان و حال اینها رو بگیرند ما که از پسشون بر نمی آییم .... و بعد دروازه ها رو باز می کردند و اولین کسی که طعمه شمیشیر و سلاح های تیزشان می شد خود همین مردم بودند مگه نه ! تو که تاریخ رو خوب بلدی ...
می گفت : بلدم و شاید دیگه کاری از دستشون بر نمی اومده که مجبور شدند تن به بیگانه دهند...
گفت : شاید اما راههای دیگری هم بوده که احتمالا زمان حوصله و زحمت و یگانگی بیشتری می طلبیده که قربونش برم ما اهل این برنامه ها و کارها نبودیم ....
می گفت : خوب تو نمی تونی اونها رو مقصر بدونی چون به جای اونها نبودی...
گفت : آره اما موقعیت های امروزه نیز دست کمی از اون دوره ها نداره ؛ من می خوام توی سرنوشتم سهیم باشم ...
می گفت : باش تا صبح دولتت بدمد !!
گفت : شاید هم دمید
می گفت :.....
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388-20:18 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته


