
رودخانه دز و پل دزفول
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
جمعیت امام علی(ع)
رسانه نگاري و مدیریت رسانه
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عنوانش بماند برای بعد
اندیشه
صدای ارتباط
اخبار جمعیت دانشجویی امام علی
فرحزاد
خبرگزاری واسونگ
دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
خونه قدیمی
دزفول شناسی
گروه دزفول
آرشیو پیوندهای روزانه
یکی از دوستان خوبم مطلبی درباره واقعی بودن نوشته که بسیار جالب بود .راستش من رو به فکر فرو برد .داستان درباره خرگوشی است که از اسبی درباره معنای واقعی بودن می پرسد و اسب نیز واقعی بودن را زمانی می داند که کسی تو را از صمیم قلب و بخاطر وجود خودت دوست داشته باشد. این معنا بسیار از نظر من زیباست و می دانم آن را تجربه کرده ام و مدیون کسی میدانم که این حس را به من خالصانه عطا کرد . می خواهم این تجربه را با شما هم درمیان بگذارم زیرا ارزشش نزد من به اندازه زندگی است. می دانید که معنای عزت نفس و حرمت به نفس تنها زمانی درون اشخاص روشن و دست یافتنی می شود که بتوانی در میان اطرافیان آن را بیابی در واقع این حس را از هم نوعان خود حال چه خانواده دوست یا همکار باشد فرق نمی کند در واقع این اطرافیان ما هستند که به ما با نگاهشان با اهمیت دادن هایشان با تایید ها و....ما را به داشتن احساسی لطیف در مورد خودمان سوق می دهند . و ما نیز با کسانی که این احساس را درونمان بر می انگیزانند نزدیکی بیشتری حس می کنیم. بسیار ی از ما با یک نگاه محبت آمیز (واقعی و عمیق نه مصنوعی و ...) شاید راهمان عوض شود و به خودمان اجازه ندهیم که وجود مبارکمان را که مورد عشق و محبت عزیزی قرار گرفته در معرض آلودگی قرار دهیم. من شاید این را از کسانی در طول زندگی ام بسیار فراگرفته ام اما تا قبل از آشنایی با این شخص (بگذارید او را آشنا بنامیم) نمی دانستم خطوط وجودم پررنگ تر را می توان از این می شوند شاید تا قبل از آن این خطوط برایم کمرنگ و محو بودند گاهی رنگشان بیشتر و اغلب کم تر می شد. اما تا به اشنا رسیدم شاید معنای دوست داشتن را فهمیدم و نیز گذشت را . اگر تمام زندگی ام را برایش بگذارم شاید کم گذاشته ام اما او زندگی ام را نمی خواهد . از او یاد گرفتم (بعد از پدر و مادرم) که چگونه به دیگران احساس ارزشمند بودن را بدهم احساسی که مخالف بی تفاوتی و عناد است و اشتباهاتشان را بپذیرم و ببخشم . راستش تا آنجایی که می توانستم در کار با خانواده هایی که در جمعیت با من سرو کار داشتند سعی کردم این حس را انتقال دهم . شما هم تمرین کنید و به دیگران آن را هدیه دهید بعد از مدتی می بینید که قبل از اینکه پیر و فرتوت شوید بقدری واقعی شدید که تمام خطوط روح و جسمتان را می توانید حتی لمس کنید .می دانی چرا چون که آنها هم بالاخره یادم می گیرند شما را باور کنند.شاید در ابتدا اشتباه کنی اما مهم نیست اهمیت در نگاه من و تو است و اینکه تو و من در مسیر حرکت می کنم و لو اینکه گاه تلو تلو بخوریم خاصیت انسان ضعیف در همین تلو تلو خوردن هاست... و همین حرکت تدریجی ... حرکت تدریجی را دوست دارم... خیلی زیباست نه ....
پس پروردگارا
او را
و تمام کسانی را که سعی می کنند به اطرافیانشان احساس بودن و ارزشمندی را به دور از بی اعتنایی و بی توجهی و نادیده گرفتن صادقانه بدهند
در جایگاه خود عزیز و گرانقدر بدار
و مرا و کسانی را که مهر می بینند
بیاموز
تا هیچ گاه
دستی را که به سویمان دراز شده تا یاریمان کند
رد نکنیم
خدایا
من و ما مدیون تمام کسانی هستیم که برایمان ارزش قایل می شوند و بی ریا ارزشمندی را به ما هدیه می کنند
به ما بیاموز تا
کار نیکشان را با بی توجهی و بی اعتبار تصور کردن آن خار نگردانیم و....
قدر ناشناس نباشیم ....
چهارشنبه سی ام بهمن 1387-11:34 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته

تا حالا شده توی صف اتوبوس باشید و یکی چنان محکم به شما لگد بزند و یا هلتان بدهد که اه از نهادتان بیرون بیاید و بعد بدون اینکه به شما حتی نیم نگاهی کند راهش را بکشد و برود ! و البته صندلی خالی را گیر می آورد و به جای شما می نشیند و شما را با تعجب و عصبانیت
سر جایتان می گذارد .اگر خیلی محترم باشید از این مسئله می گذرید فقط یک نگاه با غیظ که البته فایده ندارد. زیرا به کرات دیده اید که اعتراض آن هم در جاهای عمومی معنا ندارد! یعنی جایش نیست او به مقصودش رسیده و شما به مقصد دارید نزدیک می شوید و فرصتی برای اعتراض ندارید! اگر جایش باشد ما همه همدیگر را هل می دهیم و براحتی از هم عبور می کنیم زیرا گاهی اصلا یکدیگر را نمی بینیم !! انگار می توان از هم عبور کرد بدون اینکه هیچ اتفاقی بیافتد ! از این عجبیب تر ماجرایی بود که دوستم برایم تعریف کرد؛ جالب است نمی دانستم در نمازخانه دانشگاه هم هنگامی که در حال اقامه نماز هستی کسی بیاید با هل دادن تو را به کناری براند تا خودش با اعمال شاقه نماز بخواند !!!!!!!
راستی ما چرا همدیگر را هل می دهیم ! تا حالا به این مسئله فکر کردید ؟ حتما شما هم نمونه هایی از این دست سراغ دارید، البته که سراغ دارید شما هم در همین جامعه زندگی می کنید ! اما اگر نماز می خوانید هم هنگام نماز خواندن یادتان باشد حسابی مواظب تعادلتان باشید .... چون با چنان شتابی از شما می گذرند که نوسان های پس از آن شما را هنوز دور خود می چرخاند چه چرخاندنی بدون هیچ عذر خواهی !!! هیچ کدام از این کارها به نظر نمی رسد خیلی حیاتی باشند در آن لحظه پس چه چیزی باعث می شود ما در لحظاتی چنان دیگری را نادیده بگیریم که براحتی از او عبور کنیم... اینها که موارد نسبتا پیش پا افتاده هستند به نظر شما این جور آدم ها اگر موقعیتشان به خطر بیافتد به کسی جز خود فکر می کنند؟؟؟
و البته آزارش دهیم.... اگر شما موردی از این دست دارید حتما در میان بگذارید .....
سه شنبه یکم بهمن 1387-16:15 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته


