تبليغاتX
دژپل ژورنالیسم
 
دژپل ژورنالیسم

من می نویسم پس هستم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را....

این روزها از هر طرف ایمیل ها و خبر هایی به دستم می رسد که با خواندن آنها آه از نهاد بر می خیزد ، خبرهایی مبنی بر اینکه بازار بت پرستی و موهوم پرستی در این مرز پر گهر مانند علف های هرز هر طرف رشد می کند و درخت تنومند اما خشکیده خرد را احاطه می کند و می رود تا از ریشه به درش آورد!  هر طرف را که می نگری تمثالی ، ضریحی (چه به صورت سیالش چه به صورت ساکن) به دست افراد سود جو و عوام فریب ساخته شده تا مال و خرد و آبروی مردمان این مرزو بوم را به تاراج برد. آیا وقتی در خیابان ها راه میروید احساس آبرومندی می کنید ؟ وقتی عضوی از خانواده ای گناهی ، حماقتی مرتکب می شود آیا تمام اعضا را سرافکنده نمی کند؟ آری این روزها تنها احساسی که دارم سرافکندگی و شرمندگی است و بغضی که هر لحظه به مرحله انفجار می رود اما در گلو خفه می شود... اما چه باید کرد چگونه باید آموزاند؟ وقتی سرپرستی نخواهد که زیردستانش تغییر کنند ایا به کسی اجازه تغییر می دهد ؟ اما ماییم که باید از درون بر علیه جهل خود برخیزیم و انتظار نداشته باشیم فردی کسی از ناکجا آباد بیاید و دست مارا بگیرد تا سرزمین مان را به بهشت تبدیل کنیم .آهی که از دل من بر می خیزد با این شعر عجین میشود و عجیب که درد ما را خوب توصیف می کند:

دیوار ..............................................................

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم

هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما

یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

دوران شکوه باد از خاطرمان رفته ست

امروز که سد بسته است خشکیده و بی باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما

یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

من راه تو راه بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم

هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

 



یکشنبه سوم آذر 1387-8:1 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته