
رودخانه دز و پل دزفول
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
جمعیت امام علی(ع)
رسانه نگاري و مدیریت رسانه
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عنوانش بماند برای بعد
اندیشه
صدای ارتباط
اخبار جمعیت دانشجویی امام علی
فرحزاد
خبرگزاری واسونگ
دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
خونه قدیمی
دزفول شناسی
گروه دزفول
آرشیو پیوندهای روزانه
این روزها از هر طرف ایمیل ها و خبر هایی به دستم می رسد که با خواندن آنها آه از نهاد بر می خیزد ، خبرهایی مبنی بر اینکه بازار بت پرستی و موهوم پرستی در این مرز پر گهر مانند علف های هرز هر طرف رشد می کند و درخت تنومند اما خشکیده خرد را احاطه می کند و می رود تا از ریشه به درش آورد! هر طرف را که می نگری تمثالی ، ضریحی (چه به صورت سیالش چه به صورت ساکن) به دست افراد سود جو و عوام فریب ساخته شده تا مال و خرد و آبروی مردمان این مرزو بوم را به تاراج برد. آیا وقتی در خیابان ها راه میروید احساس آبرومندی می کنید ؟ وقتی عضوی از خانواده ای گناهی ، حماقتی مرتکب می شود آیا تمام اعضا را سرافکنده نمی کند؟ آری این روزها تنها احساسی که دارم سرافکندگی و شرمندگی است و بغضی که هر لحظه به مرحله انفجار می رود اما در گلو خفه می شود... اما چه باید کرد چگونه باید آموزاند؟ وقتی سرپرستی نخواهد که زیردستانش تغییر کنند ایا به کسی اجازه تغییر می دهد ؟ اما ماییم که باید از درون بر علیه جهل خود برخیزیم و انتظار نداشته باشیم فردی کسی از ناکجا آباد بیاید و دست مارا بگیرد تا سرزمین مان را به بهشت تبدیل کنیم .آهی که از دل من بر می خیزد با این شعر عجین میشود و عجیب که درد ما را خوب توصیف می کند:
دیوار ..............................................................
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم
دوران شکوه باد از خاطرمان رفته ست
امروز که سد بسته است خشکیده و بی باریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم
من راه تو راه بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
یکشنبه سوم آذر 1387-8:1 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته

