
رودخانه دز و پل دزفول
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
جمعیت امام علی(ع)
رسانه نگاري و مدیریت رسانه
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عنوانش بماند برای بعد
اندیشه
صدای ارتباط
اخبار جمعیت دانشجویی امام علی
فرحزاد
خبرگزاری واسونگ
دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
خونه قدیمی
دزفول شناسی
گروه دزفول
آرشیو پیوندهای روزانه
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت
این عمر سبک سایه ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
تقدیم به مهدی و مصطفی که آرمیده اند
روزی که تو را برای بار اول دیدم چشمان مشتاق و گلایه آمیزت را به من دوختی و گفتی : کمی ما رو تحویل بگیر . و مرا شرمنده کردی .راستش آنقدر سرحال و شاد به نظر می رسیدی که فکر نمی کردم بیماری ات زیاد مهم باشد به گمانم دیگر تو را نمی بینم وقتم را صرف بچه هایی می کردم که موهای سرشان ریخته بود و نگران از دست دادنشان بودم. اما طولی نکشید که توجه همه را با شیرین زبانی ها یت جلب کردی بویژه با طرفداری شدیدت از تیم مورد علاقه ات فکر کنم از قرمزی رنگ تیمت به زرشکی می زدی ! و کسی جرات مبارزه با تو را نداشت .من هر از گاهی برای اینکه باهات به اصطلاح کل کل کنم سربه سرت می گذاشتم که این چه تیمیه که ....
هفته بعد با تعجب تو را باز دیدم و هفته های بعد، باور کن با امیدواری و سخنان شاد و سرشار از زندگی ات هیچگاه فکر نمی کردم که روزی با مرگ همسفر ، زندگی را به کناری بگذاری و بروی؟ هنوز هم باورم نمی شود هر هفته حالت بدتر می شد تو را دیدم که موهایت ریخته بود و رنجور بودی ، اخرین بار که دیدمت در اتاق ایزوله بود باز با گلایه به من نگاه کردی ، ما رو تحویل نمی گیری ! باور کن ازت خجالت می کشیدم چون نمتوانستم از رنجت بکاهم و آن همه ایمان مادرت و شور خودت مرا شرمنده می کرد ، حال می دانی که از تو خجالت می کشیدم ! حال که آرام شده ای و درد ورنج از جسم زیبایت رخت بسته ، حال که نزد کسی هستی که تو را از همه بیشتر دوست دارد ، دیگر هیچ رنجی تو را در بر نخواهد گرفت اما افسوس که بیشتر پیشت نماندم هرگز فکر نمی کردم تو را انتخاب کنند و ... مادرت را دیدیم که می گفت : دیدید مهدی من بالاخره شفا یافت.
مصطفی از تو کوچکتر بود اما چشمانش در ذهن همه ما نقش بسته به او می گفتیم چشم قشنگه ! روزهای آخر نمی توانست با ما بازی کند و خیلی زود خسته می شد ، او هم با تو به محل امن آمده حالا می توانی تا آنجا که دوست دارد باهاش بازی کنی ....می دانم خیلی در امان و آرامش هستید اما ما همه دلتنگتان هستیم .
شنبه سی ام شهریور 1387-13:50 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته

