
رودخانه دز و پل دزفول
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
لینک ها
جمعیت امام علی(ع)
رسانه نگاري و مدیریت رسانه
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
عنوانش بماند برای بعد
اندیشه
صدای ارتباط
اخبار جمعیت دانشجویی امام علی
فرحزاد
خبرگزاری واسونگ
دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
خونه قدیمی
دزفول شناسی
گروه دزفول
آرشیو پیوندهای روزانه
شيطان پدر صمعا ن به مرد نزديك شد، زانو زد و چشمهايش را به او دوخت؛ اما چهر هي غريبه اي را ديد كه
داستان كوتاهي از جبران خليل جبران
برگردان ايليا حرير ي
مردم ، پدر صمعا ن را در مسايل روحاني و الهي ، راهنماي خود مي دانستند، چرا كه او در زمين هي گناهان صغيره و كبيره ، صاح ب نظر و بسيار مطلع بود و اسرار بهشت و دوز خ و برزخ را خوب مي شناخت .
مأموريت پدر صمعا ن در لبنان شمالي اين بود كه از دهي به ده ديگر برود، موعظه كند و مردم را از
بيماري روحاني گناه شفا ببخشد و آن ها را از دامِ هولناكِ شيطان نجات دهد. جناب كشيش ، هميشه باشيطان در جنگ بود. دهقان ها به اين كشيش احترام مي گذاشتند و به او افتخار مي كردند و هميشه
مشتاق آن بودند كه پند و اندرزها ي او را با طلا و نقر بخرند؛ و هميشه هنگام درو، بهترين بخش
محصول خود را به او هديه مي دادند.
يك غروب پاييزي ، هنگامي كه پدر صمعان پاي پياده به سوي ده كوچكي مي رفت و از ميا ن دره ها
و تپه ها مي گذشت ، صداي فرياد دردآلودي را شنيد كه از گودال ي در كنار جاده مي آمد. ايستاد و به طرف
جايي كه صدا مي آمد، نگا ه كرد و مرد برهنه اي را ديد كه روي زمين دراز كشيد ه بود و خون از زخمهاي
عميق سر و سين هاش جاري بود. دردمندانه ناله مي كرد و كمك مي خواست و می گفت: نجاتم دهید. پدر صمعان ، بهت زده به مرد رنجور نگاه كرد، و در دلش گفت :"اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده . مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند"
كمي در مورد آ ن وضع فكر كرد و بعد به سفرش ادامه داد.اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:
بعد كشیش باز فكر كرد، و ناگها ن از فكر اين كه مي خواسته از كمك به ديگران خودداري كند، رنگش پريد. لب هايش به لرزه در آمد، اما به خودش گفت حتما یکی از ديوانه هاي سرگردان در كو ه و بيابان است . شكل زخم هايش مرا مي ترساند؛ چه كار كنم؟ يك پزشك روح که نمی تواند زخمهای روی گوشت و بدن را درمان کند .چند قدم دیگر دور شد و ناگهان مرد نیمه مرده ، ناله ي دردآلودي كرد كه قلب سنگي او را آب كرد. مرد نفس زنان گفت: بیا جلو به تو می گویم که من کی هستم ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ، آن چوپان نيكوكار، من هم نه دزدم و نه ديوانه .
خصوصيات ضد و نقيضي داشت . در صورت او، هوش را در كنار شيطنت، زشتي را در كنار زيبايي ، و
شرارت را در كنار مهرباني ديد. ناگهان از جا پريد و ايستاد و فرياد زد: تو کی هستی ؟
ادامه مطلب
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387-14:10 | | مرجان اردشیرزاده | گروه |لینک به نوشته


