تبليغاتX
دژپل ژورنالیسم
 
دژپل ژورنالیسم

من می نویسم پس هستم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
شیطان

شيطان
داستان كوتاهي از جبران خليل جبران
برگردان ايليا حرير ي
مردم ، پدر صمعا ن را در مسايل روحاني و الهي ، راهنماي خود مي دانستند، چرا كه او در زمين هي گناهان صغيره و كبيره ، صاح ب نظر و بسيار مطلع بود و اسرار بهشت و دوز خ و برزخ را خوب مي شناخت .
مأموريت پدر صمعا ن در لبنان شمالي اين بود كه از دهي به ده ديگر برود، موعظه كند و مردم را از
بيماري روحاني گناه شفا ببخشد و آن ها را از دامِ هولناكِ شيطان نجات دهد. جناب كشيش ، هميشه باشيطان در جنگ بود. دهقان ها به اين كشيش احترام مي گذاشتند و به او افتخار مي كردند و هميشه
مشتاق آن بودند كه پند و اندرزها ي او را با طلا و نقر بخرند؛ و هميشه هنگام درو، بهترين بخش
محصول خود را به او هديه مي دادند.
يك غروب پاييزي ، هنگامي كه پدر صمعان پاي پياده به سوي ده كوچكي مي رفت و از ميا ن دره ها
و تپه ها مي گذشت ، صداي فرياد دردآلودي را شنيد كه از گودال ي در كنار جاده مي آمد. ايستاد و به طرف
جايي كه صدا مي آمد، نگا ه كرد و مرد برهنه اي را ديد كه روي زمين دراز كشيد ه بود و خون از زخمهاي
 عميق سر و سين هاش جاري بود. دردمندانه ناله مي كرد و كمك مي خواست و می گفت: نجاتم دهید. پدر صمعان ، بهت زده به مرد رنجور نگاه كرد، و در دلش گفت :"اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده . مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند"
كمي در مورد آ ن وضع فكر كرد و بعد به سفرش ادامه داد.اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:
بعد كشیش باز فكر كرد، و ناگها ن از فكر اين كه مي خواسته از كمك به  ديگران خودداري كند، رنگش پريد. لب هايش به لرزه در آمد، اما به خودش گفت حتما یکی از ديوانه هاي سرگردان در كو ه و بيابان است . شكل زخم هايش مرا مي ترساند؛ چه كار كنم؟ يك پزشك  روح که نمی تواند زخمهای روی گوشت و بدن را درمان کند .چند قدم دیگر دور شد و ناگهان مرد نیمه مرده ، ناله ي دردآلودي كرد كه قلب سنگي او را آب كرد. مرد نفس زنان گفت: بیا جلو به تو می گویم که من کی هستم ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ، آن چوپان نيكوكار، من هم نه دزدم و نه ديوانه .

پدر صمعا ن به مرد نزديك شد، زانو زد و چشمهايش را به او دوخت؛ اما چهر هي غريبه اي را ديد كه
خصوصيات ضد و نقيضي داشت . در صورت او، هوش را در كنار شيطنت، زشتي را در كنار زيبايي ، و
  شرارت را در كنار مهرباني ديد. ناگهان از جا پريد و ايستاد و فرياد زد: تو کی هستی ؟



ادامه مطلب


سه شنبه چهاردهم خرداد 1387-14:10 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته