تبليغاتX
دژپل ژورنالیسم
 
دژپل ژورنالیسم

من می نویسم پس هستم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
خداوند ماهرترین شعبده بازان است...

ساحران و شعبده بازان گفتند: «اى موسى! آيا تو اول (عصاى خود را) مى‏افكنى، يا ما كسانى باشيم كه اول بيفكنيم؟!» (65)
گفت: «شما اول بيفكنيد!» در اين هنگام طنابها و عصاهاى آنان بر اثر سحرشان چنان به نظر مى‏رسيد كه حركت مى‏كند! (66)

موسى ترس خفيفى در دل احساس كرد (مبادا مردم گمراه شوند)! (67)

گفتيم: «نترس! تو مسلما (پيروز و) برترى! (68)

و آنچه را در دست راست دارى بيفكن، تمام آنچه را ساخته‏اند مى‏بلعد! آنچه ساخته‏اند تنها مكر ساحر است; و ساحر هر جا رود رستگار نخواهد شد!» (69)

(موسى عصاى خود را افكند، و آنچه را كه آنها ساخته بودند بلعيد.) ساحران همگى به سجده افتادند و گفتند: «ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم!» (70)
سوره طه


دوشنبه یکم تیر 1388-12:41 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
یکشنبه 24 خرداد

بعداز ظهر دیروز انقلاب خیلی شلوغ بود برخی شعار میدادن و برخی هم به تماشا ایستاده بودند و گاه به آنها می پیوستند. داخل دانشگاه تهران در اصلی دانشجویان یکصدا شعار می دادند و مردم را تشویق به حمایت می کردند. نیروهای گارد ویژه آماده بودند و شروع کردند به پراکنده کردن مردم حتی کسانی که در ایستگاهها ایستاده بودند را با باتوم متفرق کردند دیدم چنان به پای دختری زدند که ساق شلوارش پاره شد و دستانش را هم بی نصیب نگذاشتند نگران دانشجوها شدم .... پس به سر آنها که شعار می دادن چه می آورند این که فقط تماشا می کرد؟ دختر می گفت از باتوم می ترسیدم که دیگه ترسم ریخت ! طرفدارهای رئیس جمهور منتخب !!!! هم در خیابان ولی عصر بودند و همزمان که او سخنرانی می کرد شروع کردند به سرکوب مخالفانش در خیابان انقلاب ، سیل جمعیت را با باتوم پراکنده می کردند به دنبال ما افتادند و ما هم فرار کردیم . تعداد موتور سوارها و پیاده ها خیلی زیاد و متنوع شد هر گروه به شکلی خاص لباس پوشیده بودند حالا لباس شخصی های 18 تیر هم مسلح بودند ! آمبولانسها هم آنجا آماده بودند بعد از اینکه متفرق شدیم شنیدم به دانشگاه تهران حمله کردند و دانشجویان را به قصد کشت کتک زدند! آمبولانسها به راه افتادند....

طرفداران احمدی نژاد را دیدیم که  از سخنرانی اش در میدان ولی عصر می آمدند یکی از دوستان از آنها پرسید : حالا دیگه همه دزد شدند به جز احمدی نژاد ؟ آنها پاسخ دادند : ولمون کن تو رو به خدا ما چه می دونیم . یکی دیگشون گفت والا من خیلی می ترسم از ترس!

شب ساعت 9 سعادت آباد پر از معترضین و نیروهای ضد شورش و ...بود با بانگ الله اکبر و بوق زدنهای مکرر ماشین ها شروع شد و همین طور با آتش زدن زباله ها و اموال دولتی و تخریب چراغ ها و.... ادامه پیدا کرد اماکسی به ماشین کسی و شیشه کاری نداشت. تا اینکه مردم خیابان پاکنژاد را بستند و آتش روشن کردند و شعار دادند اینبار جالب بود چون به دستشان چوب و سنگ هم می دیدم مردم خیلی خشمگین بودند چون شب قبل نیروهای بسیجی آخر شب در یک خانه را در کنار درمانگاه ساج شکستند و به داخل هجوم آوردند چون دختری داشت شعار میداد؟

امشب مردم مسلح بودند خیلی نگران کننده بود کسی نیست که این موج را هدایت کند تا آسیب کمتری ببینند آنها خیلی خشمگین هستند.

موتوری ها به مردم نزدیک شدند ولی تعدادشان کم بود وقتی دیدند کسی از جایش تکان نخورد بیسیم زدند و بعد از 5 دقیقه تعدادشان 3 برابر شد و البته ایندفعه اسلحه داشتند و تیراندازی کردند نمی دانم تیرها واقعی بود یا نه مردم هم دیدند حریف گلوله نمی شوند متفرق شدند.. بخشی از آنها وارد مجتمع مسکونی شدند و نیروها بدنبال آنها در مجتمع را شکستند و به محوطه وارد شدندمردم فرار کردند یکی که دیر اقدام کرد را به باد کتک گرفتند و بعد شیشه های ماشین هایی را که داخل و بیرون مجتمع پارک شده بودند را پایین آوردند البته به ماشین های مدل پایین کار نداشتند باتومشان تنها ماشین های مدل بالا را هدف قرار داده می داد . چرا ماشین ها ؟ حتما ماشین ها کار بدی کرده بودند دشنامی ، شعاری چیزی داده بودند !!!. و در عرض یک ساعت همه رفتند خونه هاشون !!!

 به نظر من این مبارزات بی هدف تنها انرژی از ما می گیرد انرژی ای که باید جمع شود تا یکصدا در جایی خود را بصورت هدفمند نشان دهد. این شرایط به رهبری قدرتمند نیاز دارد رهبری که بتواند از این فرصت به نحو احسنت استفاده کند و تهدید را به فرصتی طلایی تبدیل کند...

 



دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388-12:20 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
سرنوشت!!!

رای هم دادیم سرنوشت کشورمان را خواستیم خود تعیین کنیم تا نگویند ایرانیان نسبت به آینده شان بی تفاوت هستند! نشان دادیم که می خواهیم و تلاش می کنیم ، اما دستهای ما خالی است و دستهای آنها پر ! کسی صدای ما را نمی شنود و شاید نمی خواهند که بشنوند ! آری تاریخ تکرار می شود همان شعارهایی را که 30 سال پیش در پدران و مادران ما سر دادند امروز پسران و دختران سر می دهند ! یعنی ما برای خواسته های طبیعی خود که سالها برایشان جانها داده شده باز باید جان بدهیم؟ عجیب بود خیلی عجیب ؟ فکرش را هم نمی کردیم اما خیلی خوب شد که سر برخی از دمل های چرکین جامعه مان باز شد ؛ هنوز دمل های اصلی سر در نیاورده اند اما خیلی نزدیک شده ایم و داریم نزدیک تر می شویم هر چه نزدیک تر شویم خطرناک تر می شود و همه چیز ممکن! مگر اینکه خداوند به رحم بیاید! به ما ایرانیان هوشمند اما عقب نگه داشته شده و در برخی موارد نادان . من دوست دارم خوش بین باشم . راستش برای این است که به دلسردی و افسردگی دیروز دچار نشوم که به قدری عمیق بود که شاید بتوان گفت توان هر حرکتی را از من گرفت ... و معنای سرخوردگی را بار دیگر فهمیدم. اینبار با امیدی بیشتر در نتیجه سرخوردگی پس از آن عمیق تر بود... این سرخوردگی را در فضا حس میکردم درون تمام افراد حتی کسانی که به آن دیگری رای داده بودند نیز .... حتی کسانیکه به دلیل بالا رفتن حقوقشان به آن دیگری رای دادند هم شادابی نبود... آری وقتی حقی ضایع می شود هر چقدر هم که تو نفع ببری باز بخشی از پیکر تو ضایع شده است ؛ پس حتی اگر تا قیامت خود را به اون راه بزنی باز هم نمیتوانی از اصل قضیه فرار کنی و تو را هم دربرمی گیرد لاجرم ! اینبار حقی در حد یک ملت ضایع شد ! اما این بار به کجا می رود ایا می توانیم حق خود را بگیریم یا اینکه پس از اندک شعار دادن هایی و قلع و قمع کردن هایی همه مان دوباره مثل بره هایی رام گوشه ای می نشینیم و دم بر نمی آوریم.... چون منتظریم دیگری برود و کشته شود!

پروردگارا تو گفته بودی تا زمانی که ملتی خود نخواهد سرنوشتش را تغییر نخواهیم داد ... حالا ما می خواهیم و آمده ایم ... ما را در پناه خود گیر و اینبار قلب ها یمان و غرورمان نیز به میدان آمده اند....



یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388-10:46 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
این مار است یا آن؟؟؟

نمی دانم چرا این روزها مرتب این داستان در ذهنم مرور می شود نمی دانم ایا ربطی به اوضاع کنونی مان دارد یا خیر؟

واما داستان (برگرفته از داستانهای کودک درون)....

گویند که شیخی کلک و حیله گر و شعبده باز و دغل  و سفسطه باز و دودر و رند و پر از خدعه و تردستی و نیرنگ، به یک دهکده وارد شد و  فرمود که من عالم و فرهیخته و مرد پر از نور و کمالاتم و لبریزِ مناجاتم و سر ریزِ کراماتم و فی الجمله بدانید هر آنکس که به من پول دهد، خانه دهد، مال دهد، سهمی از اموال دهد، شک ننماید که پس از مرگ، خداوند به او حال دهد، بال دهد، حوری خوشحال دهد.

مردم بیچاره و دل ساده که جز سختی و اندوه و غم و کار گل و خون دل از خوان خداوند براشان به همه عمر مقدر نشده بود، فریب سخنش خورده و او را به سر خویش نهادند و به او لطف فراوان بنمودند و چنین بود آن شیخ پس از چند صباحی همه را گول زد  و بر سرشان شیره بمالید و بر آن قوم بیفتاد چنان بختک و آن مردم بیچاره بدوشید و  بنوشید و به اموال و زن بچهِ شان دست بیازید و به دستان پر از پینه و تنبان پر از  وصله ایشان به دلش سیر بخندید.

راویان باقی این قصه چنین نقل نمایند که یک روز یکی  فرد خردمند و پر از علم و کمالات به آن دهکده وارد شد و آن وضع اسفناک و پرستیدن آن شیخ دغلکار و ستم پیشه و سفاک، در اندیشه او سخت گران آمد و مشغول به روشنگری خلق شد و گفت که ای مردم در غفلت و بیچاره، بدانید که این مردک دجال بجز حیله گری در تن بی خاصیتش هیچ ندارد، و در او از خرد و علم و کرامات و فضایل اثری هیچ نباشد، و هر آیینه بدانیدکه این شیخ، شما را همه اسکل بنمودست.

در همان دم، دو سه جاسوس و خبرچین خبر واقعه را  زود به آن شیخ رساندند و پس از کسب خبر، شیخ پریشان شد و یک خرده سر و گوش بجنباند و بخاراند و پس از مدتی اندیشه بفرمود که باید همه را جمع نماییم و میان من و آن مردک مزدور، رقابت بگذاریم که مردم خوشان درک نمایند که عالم چه کسی هست و کلک باز کدام است؟ چه خوب است که تصمیم به آرای خلایق بسپاریم و بدین گونه دموکراسی مان را به جهان عرضه نماییم.

روز موعود رسید و همگان جمع شدند و پس از آن شیخ به آن معرکه وارد شد و رو کرد به آن مرد و بفرمود که ای مدعیِ خنگ، بیا در جلوی جمع سوادت بکن اثبات و بر این صفحه دیوار کلامی بنویس و مثلا ثبت نما «مار» که سطح خرد و دانش تو بر همه معلوم شود.

مرد خردمند ولی ساده به پیش آمد و با قطعه زغالی که به کف داشت به دیوار یکی میم نوشت و الف و را، که شود مار. سپس نوبت آن شیخ دغلکار فرا آمد و آن حضرت مکار تریکی زد و تصویر یکی مارِ پر از پیچ و پر از تاب بر آن سینه دیوار نگارید و سپس خنده زد و نعره زنان گفت که ای امت در صحنه، کنون خوب ببینید و قضاوت بنمایید که بین من و این مردک کلاش، سواد چه کسی واقعی است و چه کسی "مار" نوشته است؟

مردمان یکسره فریاد کشیدند که ای شیخ دگر شبهه نمانده است که این مار شما مارتر و علم شما واقعی و دشمن تان حیله گری خائن و بی علم و دغلکار بوَد. بعد همه قاط زدند و به یکی چشم زدن، مردک بیچاره گرفتند و به مشت و لگد و چوب، حسابی ادبش کرده، سرانجام پس از آن کتک سیر، به دروازه ده راهنمایی بنمودند



شنبه شانزدهم خرداد 1388-15:12 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
شرکت کردن یا شرکت نکردن مسئله این است!

می گفت : چه فرقی می کنه مگه دفعه های پیش شرکت نکردیم آخرش اون چیزی می شه که خودشون می خوان . ماها فقط نقش سیرداغ پیاز داغ رو بازی می کنیم ... من که شرکت نمی کنم گفت : چرا فرقی نمی کند اگر بدونید چه می خواین تاثیر گذار می شدید وقتی نمی دونید چی می خواین خوب معلومه دیگران براتون تصمیم میگیرند! می گفت : ای بابا مگه دوره های قبل نشون ندادیم کی و چی رو می خوایم ولی کو گوش شنوا .... گفت : به نظر من اونقدر باید پیش بریم و تلاش کنیم و حرفمون رو بزنیم تا اثرش رو بگذاره .... ما ایرادمون اینه که می خوایم زود نتیجه بگیریم .... می گفت : زود 30 سال دروه کمیه ؟ یه عمره یه فصله سه دهه است.... گفت : وقتی کشوری می خواد حرکت کنه ممکنه مرحله گذارش طولانی تر بشه و این بستگی به عمق فکر و فرهنگ و خواست اون ملت داره ؛ خوب ما هم در مرحله گذار هستیم ! می گفت : فکر نمی کنی ایرانی ها خیلی بیشتر از این ارزش داشتند ؟ اگه بخوای حساب توسعه و تلاش برای رسیدن به توسعه رو بکنی باید به خیلی سال پیش برگردیم شاید نزدیک به 100 ساله که ما می خوایم توسعه پیدا کنیم اما کجاست اصلا فرقی که نکرده ایم هیچ تازه به عقب هم برگشته ایم... گفت : ما ملت پیچیده ای هستیم خوب معلومه زمان بیشتر و بهای سنگین تری برای تغییر باید بپردازیم ... شاید نسل ها بیایند و بروند و تنها تغییری کوچک نتیجه تلاش هایمان باشد. می گفت : انتخابات یعنی چه ؟ من دیگر نمی خواهم بازیچه باشم دیگر نمی خواهم به اسم و حضور من دیگران نون بخورند و نیم نگاهی هم به من و امثال من نیاندازند.... گفت : می دونم چی می گی اما !.... می گفت : ول کن بابا هر چه باد آباد ما که دیگه برامون مهم نیست آب که از سر گذشت .... گفت : اجداد ما هم همیشه توی مقاطع مختلف همین اشتباه رو کردند و گفتند به درک بذار اونایی که ما رو اذیت می کنند برن و بمیرند بذار مهاجمان بیان و حال اینها رو بگیرند ما که از پسشون بر نمی آییم .... و بعد دروازه ها رو باز می کردند و اولین کسی که طعمه شمیشیر و سلاح های تیزشان می شد خود همین مردم بودند مگه نه ! تو که تاریخ رو خوب بلدی ... می گفت : بلدم و شاید دیگه کاری از دستشون بر نمی اومده که مجبور شدند تن به بیگانه دهند... گفت : شاید اما راههای دیگری هم بوده که احتمالا زمان حوصله و زحمت و یگانگی بیشتری می طلبیده که قربونش برم ما اهل این برنامه ها و کارها نبودیم .... می گفت : خوب تو نمی تونی اونها رو مقصر بدونی چون به جای اونها نبودی... گفت : آره اما موقعیت های امروزه نیز دست کمی از اون دوره ها نداره ؛ من می خوام توی سرنوشتم سهیم باشم ... می گفت : باش تا صبح دولتت بدمد !! گفت : شاید هم دمید می گفت :.....


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388-20:18 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
دزفول شهر من

راستش می خواستم بنویسم اما گفتم اول دینم را به شهرم که در این تعطیلات میزبان بسیار خوبی برایم بود ادا کنم بعد به سراغ باقی افکار پریشانم بروم...

امسال نوروز مثل سالهای قبل به دزفول رفتم ُ هوا بقدری بهشتی بود که دوست نداشتم ترکش کنم(به جز دو روز گردو غبار) و بوی بهار نارنج (که به زبان محلی به نام فاش معروف است)و گل های سرخ و محمدی هر جا که اندک باغچه ای است به مشام می رسید . از همه زیبایی هایش تا آنجا که توانستم استفاده کردم از دامنه های پیرامون شهر (سردشت و شهیون) گرفته تا معبد چند هزار ساله چغازنبیل ... تا آنجا که در توانم بود از میهمانی ها و ... استفاده کردم . اما جا دارد از شهرداری دزفول قدردانی کنم . با ااسم شهردار محترم و ... را فراموش کرده ام اما مهم نیست . مهم کارهایی است که به چشم من و همشهری های عزیزم که عاشق گشت و گذار و سفر هستند آمده و مذاقمان را خوش کرده .مهم بنای پارک خانواده و تمیزی و زیباسازی شهر است که من از دیدن اینها به وجد آمدم . از اینکه کسانی پیدا می شوند که علی رغم خیلی مسائل باز کار درست را انجام می دهند . اینکه این شهر و مردمش با تمام رنج ها و محنت های دوران جنگ و پس از جنگ شایسته رسیدگی در خورشان هستند . البته هر جای ایران آبادانی صورت گیرد من به وجد می آیم چه فرقی می کند همه جای ایران سرای من است. در پایان از شهرداری و تمام کسانی که سنگی از جلوی راه توسعه بر می دارند سپاسگزاریم و کارشان را ارج می نهیم .... امید که هر کدام از ما سنگی از سر راه آبادانی بردارد و به اینکه خود به سنگی نفوذناپذیر تبدیل شود.

 

 



شنبه بیست و نهم فروردین 1388-11:33 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
نوروز و سفره هفت سین

 

نوروز در گاهشماری هجری خورشیدی با اولین روز از فصل بهار مصادف است

نوروز یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

زمان نوروز

جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در دانش ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود،[۱] و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.

در کشورهای ایران و افغانستان که گاهشمار هجری خورشیدی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، گاهشمار میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.

واژهٔ نوروز

واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو» و «روز» به وجود آمده است. این نام در دو معنی به‌کار می‌رود:

۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری و آغاز سال نو
۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»

ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد می‌کردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو می‌نامیدند.

واژه نوروز در الفبای لاتین

در متن های گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No ،Now ،Nov و Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته می‌شوند. اما به باور دکتر احسان یارشاطر بنیان‌گذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه می‌شود. این شکل از املای واژه نوروز، هم‌اکنون در نوشته‌های یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار می رود.

تاریخچه

منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست،اما این جشن، تاریخچه ای سه هزار ساله دارد. در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث به‌عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده است .پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

برخی از روایت‌های تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت می‌دهد. بر طبق این روایت‌ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمی‌گردد. همچنین در برخی از روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار نوروز نام برده شده است.[اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است.


 نوروز در زمان هخامنشیان

نگاره مراسم پیشکش هدایا به پادشاه ایران در تخت جمشید. برخی از پژوهشگران، این مراسم را به نوروز مربوط می‌دانند.

کوروش دوم، بنیان‌گذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامه‌هایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکان‌های همگانی و خانه های شخصی و بخشش محکومان اجرا می‌نمود.این آیین‌ها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار می‌شده است. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار می‌شد. البته در سنگ‌نوشته‌های به‌جا مانده از دوران هخامنشیان، به‌طور مستقیم اشاره‌ای به برگزاری نوروز نشده استاما بررسی ها بر روی این سنگ‌نوشته‌ها نشان می‌دهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشن‌های نوروز آشنا بوده‌اند،[ و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن می‌گرفته‌اند شواهد نشان می‌دهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکه‌ای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است.

در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازه‌ای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار می‌شده است.

[ویرایش] نوروز در زمان اشکانیان و ساسانیان

در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز نوروز گرامی داشته می‌شد. در این دوران، جشن‌های متعددی در طول یک سال برگزار می‌شد که مهمترین آنها نوروز و مهرگان بوده است. برگزاری جشن نوروز در دوران ساسانیان چند روز (دست کم شش روز) طول می‌کشید و به دو دوره نوروز کوچک و نوروز بزرگ تقسیم می‌شد. نوروز کوچک یا نوروز عامه پنج روز بود و از یکم تا پنجم فروردین گرامی داشته می‌شد و روز ششم فروردین (خردادروز)، جشن نوروز بزرگ یا نوروز خاصه برپا می‌شد. در هر یک از روزهای نوروز عامه، طبقه‌ای از طبقات مردم (دهقانان، روحانیان، سپاهیان، پیشه‌وران و اشراف) به دیدار شاه می‌آمدند و شاه به سخنان آنها گوش می‌داد و برای حل مشکلات آنها دستور صادر می‌کرد. در روز ششم، شاه حق طبقات گوناگون مردم را ادا کرده بود و در این روز، تنها نزدیکان شاه به حضور وی می‌آمدند.

شواهدی وجود دارد که در دوران ساسانی سال‌های کبیسه رعایت نمی‌شده‌است. بنابراین نوروز هر چهار سال، یک روز از موعد اصلی خود (آغاز برج حمل) عقب می‌ماند و درنتیجه زمان نوروز در این دوران همواره ثابت نبوده و در فصل های گوناگون سال جاری بوده است.

اردشیر بابکان، بنیان گذار سلسله ساسانیان، در سال ۲۳۰ میلادی از دولت روم که از وی شکست خورده بود، خواست که نوروز را در این کشور به رسمیت بشناسند. این درخواست مورد پذیرش سنای روم قرار گرفت و نوروز در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.[۷]

در دوران ساسانیان، ۲۵ روز پیش از آغاز بهار، در دوازده ستون که از خشت خام برپا می‌کردند، انواع حبوبات و غلات (برنج، گندم، جو، نخود، ارزن، و لوبیا) را می‌کاشتند و تا روز شانزدهم فروردین آنها را جمع نمی‌کردند. هر کدام از این گیاهان که بارورتر شود، در آن سال محصول بهتری خواهد داد. در این دوران همچنین متداول بود که در بامداد نوروز، مردم به یکدیگر آب بپاشند.[۱۰] از زمان هرمز اول مرسوم شد که مردم در شب نوروز آتش روشن نمایند.[۱۰] همچنین از زمان هرمز دوم، رسم دادن سکه در نوروز به‌عنوان عیدی متداول شد. [۷]

[ویرایش] نوروز پس از اسلام

نقشی از جشن چهارشنبه سوری در عمارت چهل ستون

از برگزاری آیین‌های نوروز در زمان امویان نشانه‌ای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر می‌رسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال می‌کرده‌اند. با روی کار آمدن سلسله‌های سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار ‌شد.[۸]

در دوران سلجوقیان، به دستور جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند.بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که هر چهار سال یک‌بار، تعداد روزهای سال را (به‌جای ۳۶۵ روز)، برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. طبق این قاعده، می‌‌بایست پس از انجام این کار در ۷ دوره، در دوره هشتم، به جای سال چهارم، بر سال پنجم یک روز بیفزایند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد.

نوروز در دوران صفویان نیز برگزار می‌شد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود.

نوروز در دوران معاصر

نوروز به‌عنوان یک میراث فرهنگی در دوران معاصر همواره مورد توجه مردم قرار داشته و هرساله برگزار می‌شود. البته برگزاری جشن نوروز به‌صورت آشکار در برخی از کشورها توسط برخی حکومت‌ها برای مدت‌زمانی ممنوع بوده است. حکومت شوروی برگزاری جشن نوروز را در برخی از کشورهای آسیای میانه مانند ترکمنستان، قرقیزستان و تاجیکستان ممنوع کرده بود و این ممنوعیت تا زمان میخائیل گورباچف ادامه داشت. با این وجود، مردم این مناطق نوروز را به‌گونه ی پنهانی و یا در روستاها جشن می‌گرفته‌اند.[۱۲] [۱۳] همچنین برخی از مردم این مناطق برای جلب موافقت مقامات محلی نام دیگری بر روی نوروز می‌گذاشتند؛ به‌طور مثال در تاجیکستان، مردم با اتلاق جشن لاله یا جشن ۸ مارس سعی می‌کردند که آیین‌های نوروز را بی مخالفت مقامات دولتی به جای آورند.[۵] همچنین در افغانستان، در دوران حکومت طالبان، برگزاری جشن نوروز ممنوع بود و این حکومت تنها تقویم هجری قمری را به رسمیت می‌شناخت.
منطقه‌ای که در آن جشن نوروز برگزار می‌شد، امروزه شامل چند کشور می‌شود. نوروز همچنان در این کشورها جشن گرفته می‌شود. با وجودی که بسیاری از آیین‌های نوروزی در این کشورها به‌صورت مشابه در این کشورها برگزار می‌شود، اما برخی آیین‌های نوروز در این کشورها دارای تفاوت‌هایی با یکدیگر هستند. به‌طور مثال در افغانستان در روز اول نوروز، سفره هفت‌میوه می‌چینند ولی در ایران، سفره هفت سین می‌اندازند.

همچنین کشورهایی مانند مصر و چین جزو سرزمین‌هایی نیستند که در آنها نوروز جشن گرفته می‌شد، اما امروزه جشن‌هایی مشابه جشن نوروز در این کشورها برگزار می‌شود.

 


هفت سین ایرانیان

هفت‌سین سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌آرایند. آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای هفت خصوصیت زیر باشد:

  1. پارسی باشد؛
  2. با بند واژهٔ «س» آغاز شود؛
  3. ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛
  4. خوردنی باشد؛
  5. اسم مرکب نباشد؛
  6. برای بدن سودمند باشد؛

بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد - اگر چه با بندواژهٔ «س» هم آغاز شده باشد - نمی‌توان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

  1. سیر : به نام و عنوان اهورامزدا
  2. سیب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند)
  3. سبزی: به نام فرشتهٔ اردیبهشت
  4. سنجد : به نام فرشتهٔ خرداد
  5. سرکه: به نام فرشتهٔ امرداد
  6. سمنو : به نام فرشتهٔ شهریور
  7. سماق: به نام فرشتهٔ بهمن [

هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز می‌شوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانواده‌های ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره می‌چینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال می‌کنند.

آینه و کتابی مقدس در کنار آن هم از اجزائی است که تقریباً در هر سفرهٔ هفت سینی چیده می‌شود. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» وآب که نماد «پاکی و روشنایی» است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند.

 مشخصات

سفره هفت سین
سین‌های باستانی
(متداولتر)
  • سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره)
  • سیب - نماد زیبایی و تندرستی
  • سمنو - نماد فراوانی(برکت)
  • سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب)
  • سنجد - نماد عشق
  • سکه - نماد دارایی
  • سرکه - نماد شکیبایی و عمر
  • سماق - نماد(رنگِ) طلوع خورشید
  • سنبل
دیگر سین‌هاسوسنسبزیسنگکسپندسیاهدانه
دیگر اقلام
گلابآجیلشکلاتگل نرگس


در کشورهای مختلف هفت سین‌های متفاوتی پهن می‌شود، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:

در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینی‌های سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران، و آینه قرار دهند.

 پیشینه

بنا بر اطلاعات دانشنامه ایرانیکا تاریخچه این سنت مبهم است. در یک دوبیتی نسبتا متاخر آن را از زمان کیانیان بصورت هفت شین دانسته که شامل مواردی چون (شهد، شیر، شراب، شکر ناب، شمع و شمشاد) می‌شده‌است. با این حال به روشنی این نظر مردود است، چرا که «شهد» و «شراب» هردو واژه‌هایی عربی هستند. ایدهٔ «هفت شین» بیش‌تر توسط شبکه‌های فارسی زبان خارج از ایران پشتیبانی شده و گفته می‌شود که شراب پس از اسلام و به دلیل باورهای اسلامی، جایش را به سرکه داده‌است و هفت شین به هفت سین تبدیل شده‌است، حال آنکه واژهٔ شراب، خود پس از اسلام به ایران وارد شد و پیش از آن در فارسی از «می» بدین منظور استفاده می‌شده‌است.

در زمان هخامنشیان در نوروز به روی هفت ظرف چینی غذا می‌گذاشتند که به آن هفت چین یا هفت چیدنی می‌گفتند.در کتاب فروری آمده‌است در روزگار ساسانیان، قاب‌های زیبای منقوش و گرانبها از جنس کائولین، از چین به ایران وارد می‌شد. یکی از کالاهای مهم بازرگانی چین و ایران همین ظرف‌هایی بود که بعدها به نام کشوری که از آن آمده بودند «چینی» نام گذاری شد و به گویشی دیگر به شکل سینی و به صورت معرب «سینی» در ایران رواج یافتند.

چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتیان اوستا و کلیمیان تورات را بر بالای سفره هایشان جای می‌دهند. بر سر سفره زرتشتیان در کنار اسپند و سنجد، «آویشن» هم دیده می‌شود که به گفته موبد فیروزگری خاصیت ضدعفونی کننده و دارویی دارد و به نیت سلامتی و بیشتر به حالت تبرک بر سر سفره گذاشته می‌شود.

برگرفته از سایت ویکی پدیا



شنبه یکم فروردین 1388-12:40 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
واقعی بودن

یکی از دوستان خوبم مطلبی درباره واقعی بودن نوشته که بسیار جالب بود .راستش من رو به فکر فرو برد .داستان درباره خرگوشی است که از اسبی درباره معنای واقعی بودن می پرسد و اسب نیز واقعی بودن را زمانی می داند که کسی تو را از صمیم قلب و بخاطر وجود خودت دوست داشته باشد. این معنا بسیار از نظر من زیباست و می دانم آن را تجربه کرده ام و مدیون کسی میدانم که این حس را به من خالصانه عطا کرد . می خواهم این تجربه را با شما هم درمیان بگذارم زیرا ارزشش نزد من به اندازه زندگی است. می دانید که معنای عزت نفس و حرمت به نفس تنها زمانی درون اشخاص روشن و دست یافتنی می شود که بتوانی در میان اطرافیان آن را بیابی در واقع این حس را از هم نوعان خود حال چه خانواده دوست یا همکار باشد فرق نمی کند در واقع این اطرافیان ما هستند که به ما با نگاهشان با اهمیت دادن هایشان با تایید ها و....ما را به داشتن احساسی لطیف در مورد خودمان سوق می دهند . و ما نیز با کسانی که این احساس را درونمان بر می انگیزانند نزدیکی بیشتری حس می کنیم. بسیار ی  از ما با یک نگاه محبت آمیز (واقعی و عمیق نه مصنوعی و ...) شاید راهمان عوض شود و به خودمان اجازه ندهیم که وجود مبارکمان را که مورد عشق و محبت عزیزی قرار گرفته در معرض آلودگی قرار دهیم.  من شاید این را از کسانی در طول زندگی ام بسیار فراگرفته ام اما تا قبل از آشنایی با این شخص (بگذارید او را آشنا بنامیم) نمی دانستم  خطوط وجودم پررنگ تر را می توان از این می شوند شاید تا قبل از آن این خطوط برایم کمرنگ و محو بودند گاهی رنگشان بیشتر و اغلب کم تر می شد. اما تا به اشنا رسیدم شاید معنای دوست داشتن را فهمیدم و نیز گذشت را . اگر تمام زندگی ام را برایش بگذارم شاید کم گذاشته ام اما او زندگی ام را نمی خواهد . از او یاد گرفتم (بعد از پدر و مادرم) که چگونه به دیگران احساس ارزشمند بودن را بدهم احساسی که مخالف بی تفاوتی و عناد است و اشتباهاتشان را بپذیرم و ببخشم . راستش تا آنجایی که می توانستم در کار با خانواده هایی که در جمعیت با من سرو کار داشتند سعی کردم این حس را انتقال دهم . شما هم تمرین کنید و به دیگران آن را هدیه دهید بعد از مدتی می بینید که قبل از اینکه پیر و فرتوت شوید بقدری واقعی شدید که تمام خطوط روح و جسمتان را می توانید حتی لمس کنید .می دانی چرا چون که آنها هم بالاخره یادم می گیرند شما را باور کنند.شاید در ابتدا اشتباه کنی اما مهم نیست اهمیت در نگاه من و تو است و اینکه تو و من در مسیر حرکت می کنم و لو اینکه گاه تلو تلو بخوریم خاصیت انسان ضعیف در همین تلو تلو خوردن هاست... و همین حرکت تدریجی ... حرکت تدریجی را دوست دارم... خیلی زیباست نه ....

پس پروردگارا

او را

و تمام کسانی را که سعی می کنند به اطرافیانشان احساس بودن و ارزشمندی را به دور از بی اعتنایی و بی توجهی و نادیده گرفتن صادقانه بدهند

در جایگاه خود عزیز و گرانقدر بدار

و مرا و کسانی را که مهر می بینند

بیاموز

تا هیچ گاه

دستی را که به سویمان دراز شده تا یاریمان کند

رد نکنیم 

خدایا

من و ما مدیون تمام کسانی هستیم که برایمان ارزش قایل می شوند و بی ریا ارزشمندی را به ما هدیه می کنند

به ما بیاموز تا

کار نیکشان را با بی توجهی و بی اعتبار تصور کردن آن خار نگردانیم و....

قدر ناشناس نباشیم ....

 



چهارشنبه سی ام بهمن 1387-11:34 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
از تو عبور می کنم حتی اگر له بشی...

تا حالا شده توی صف اتوبوس باشید و یکی چنان محکم به شما لگد بزند و یا هلتان بدهد که اه از نهادتان بیرون بیاید و بعد بدون اینکه به شما حتی نیم نگاهی کند راهش را بکشد و برود ! و البته صندلی خالی را گیر می آورد و به جای شما می نشیند و شما را با تعجب و عصبانیت سر جایتان می گذارد .اگر خیلی محترم باشید از این مسئله می گذرید فقط یک نگاه با غیظ که البته فایده ندارد. زیرا به کرات دیده اید که اعتراض آن هم در جاهای عمومی معنا ندارد! یعنی جایش نیست او به مقصودش رسیده و شما به مقصد دارید نزدیک می شوید و فرصتی برای اعتراض ندارید! اگر جایش باشد ما همه همدیگر را هل می دهیم و براحتی از هم عبور می کنیم زیرا گاهی اصلا یکدیگر را نمی بینیم !! انگار می توان از هم عبور کرد بدون اینکه هیچ اتفاقی بیافتد ! از این عجبیب تر ماجرایی بود که دوستم برایم تعریف کرد؛ جالب است نمی دانستم در نمازخانه دانشگاه هم هنگامی که در حال اقامه نماز هستی کسی بیاید با هل دادن تو را به کناری براند تا خودش با اعمال شاقه نماز بخواند !!!!!!! راستی ما چرا همدیگر را هل می دهیم ! تا حالا به این مسئله فکر کردید ؟ حتما شما هم نمونه هایی از این دست سراغ دارید، البته که سراغ دارید شما هم در همین جامعه زندگی می کنید ! اما اگر نماز می خوانید هم  هنگام نماز خواندن یادتان باشد حسابی مواظب تعادلتان باشید .... چون با چنان شتابی از شما می گذرند که نوسان های پس از آن شما را هنوز دور خود می چرخاند چه چرخاندنی بدون هیچ عذر خواهی !!! هیچ کدام از این کارها به نظر نمی رسد خیلی حیاتی باشند در آن لحظه پس چه چیزی باعث می شود ما در لحظاتی چنان دیگری را نادیده بگیریم که براحتی از او عبور کنیم... اینها که موارد نسبتا پیش پا افتاده هستند به نظر شما این جور آدم ها اگر موقعیتشان به خطر بیافتد به کسی جز خود فکر می کنند؟؟؟و البته آزارش دهیم.... اگر شما موردی از این دست دارید حتما در میان بگذارید .....



سه شنبه یکم بهمن 1387-16:15 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را....

این روزها از هر طرف ایمیل ها و خبر هایی به دستم می رسد که با خواندن آنها آه از نهاد بر می خیزد ، خبرهایی مبنی بر اینکه بازار بت پرستی و موهوم پرستی در این مرز پر گهر مانند علف های هرز هر طرف رشد می کند و درخت تنومند اما خشکیده خرد را احاطه می کند و می رود تا از ریشه به درش آورد!  هر طرف را که می نگری تمثالی ، ضریحی (چه به صورت سیالش چه به صورت ساکن) به دست افراد سود جو و عوام فریب ساخته شده تا مال و خرد و آبروی مردمان این مرزو بوم را به تاراج برد. آیا وقتی در خیابان ها راه میروید احساس آبرومندی می کنید ؟ وقتی عضوی از خانواده ای گناهی ، حماقتی مرتکب می شود آیا تمام اعضا را سرافکنده نمی کند؟ آری این روزها تنها احساسی که دارم سرافکندگی و شرمندگی است و بغضی که هر لحظه به مرحله انفجار می رود اما در گلو خفه می شود... اما چه باید کرد چگونه باید آموزاند؟ وقتی سرپرستی نخواهد که زیردستانش تغییر کنند ایا به کسی اجازه تغییر می دهد ؟ اما ماییم که باید از درون بر علیه جهل خود برخیزیم و انتظار نداشته باشیم فردی کسی از ناکجا آباد بیاید و دست مارا بگیرد تا سرزمین مان را به بهشت تبدیل کنیم .آهی که از دل من بر می خیزد با این شعر عجین میشود و عجیب که درد ما را خوب توصیف می کند:

دیوار ..............................................................

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم

هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما

یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

دوران شکوه باد از خاطرمان رفته ست

امروز که سد بسته است خشکیده و بی باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما

یک عمر نمی دیدیم در خویش چه ها داریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

من راه تو راه بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم

هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

 



یکشنبه سوم آذر 1387-8:1 |   | مرجان اردشیرزاده | گروه  |لینک به نوشته